بایگانی دسته‌ها: فیلم – کتاب – شعر

تکرار

دریا : مامانی بذار یه قسمت  از کتاب جالبی که دارم می خونم رو برات بخونم
من : (همونطور که سرم تو کامپیوتربود) بخون گوشم به توئه
و دریا شروع کرد به خوندن :
?What are you doing
I’m drinking
?Why are you drinking
To forget
?To forget what
To forget that I’m ashamed
?Ashamed of what
Ashamed of drinking


من : (سرم رو بالا اوردم در حالیکه بغض گلوم رو گرفته بود) منم خوندمش بارها و شاید اولین بار وقتی سن تو بودم …

The Little Prince

پینوشت : وسط این گیر و دار دختر کوچیکه تا دید من و دریا داریم با هم حرف می زنیم خودش رو انداخت وسط و با حالت کاملا فیلسوفانه مآبانه ای از من و خواهرش پرسید :
به نظر شما چشم های خدا چه شکلیه ؟
ما یه کم هاج و واج نگاش کردیم که دستاش رو گذاشت رو گیجگاه هاش و پوستش وکشید و گفت منظورم اینه که مدل چشم چانیز وکُرین هاست یا مثل چشم ما ها گِرده ؟ و از اونجا که ما جوابی نداشتیم که بهش بدیم خودش تصریح کرد که بیشتر احتمال میده که گرد باشه    :)

بوی عیدی

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کن

فرهاد مهرداد

چرا انسان‌ها از دیکتاتورها حمایت می‌کنند؟

از زندگی‌ مشترک ناموفق گرفته تا دولت‌ سرکوب‌‌گر: انسان‌ها در تمام این شرایط از سامانه زندگی خود دفاع می‌کنند، حتی اگر برای خود آنها امری مخرب باشد. اما چرا چنین است؟ محققان به تازگی به برخی دلایل این وفاداری پی برده‌اند.

چرا مردم چین در برابر دولت سرکوب‌گر خود نمی‌ایستند؟ چرا بسیاری از انسان‌ها به شرایط نامناسبی که زندگی آنها را هم تحت‌الشعاع قرار می‌دهد اعتراض نمی‌کنند. روانشناسان سال‌هاست به دنبال پاسخی برای این پرسش‌ها هستند. ارون کی (Aaron Kay) از دانشگاه دوک در آمریکا و جاستین فریسن (Justin Friesen) از دانشگاه واترلو، پژوهش‌هایی را دوباره بررسی کرده‌اند که در چند دهه‌ی اخیر در این زمینه انجام شده است.

این پژوهشگران به این نتیجه رسیده‌اند که انسان‌ها تمایل دارند از زندگی‌های مشترک ناموفق گرفته تا حکومت‌های سرکوب‌گر و ظالم حمایت کنند، اما این واکنش ناخودآگاه رخ نمی‌دهد. آنها نتایج کار خود را در مجله‌ی تخصصی » Current Directions in Psychologiacal Science» منتشر کرده‌اند.

این دو محقق در واقع قصد داشتند روند شکل‌گیری حس مخالفت در انسانها را بررسی کنند. آنها برای رسیدن به این هدف ابتدا به بررسی این نکته پرداختند که چه چیزی باعث می‌شود تا انسانها خود را با شرایطی خاص وفق ‌دهند.

عدم تمایل به پذیرش انتقاد

کی و فریسن متوجه موقعیت‌هایی شدند که افراد با قرار گرفتن در آنها بیشتر گرایش به دفاع از وضعیتی منفی دارند تا تلاش به تغییر آن. بنا به گزارش این محققان، انسان‌ها زمانی در صدد حمایت از دولت، دانشگاه، شرکت یا یکی از اعضای خانواده خود برمی‌آیند که آن سیستم یا فرد بخصوص از بیرون مورد تهدید یا انتقاد قرار گیرد.

آنها هم‌چنین از سیستم‌هایی حمایت می‌کنند که به آن وابسته‌اند یا ظاهرا راهی برای فرار از آن نمی‌بینند. این واکنش در بخش‌های دیگری از زندگی هم که احساس شود کنترلی روی آن نیست، نشان داده می‌شود: به طور مثال در مورد سیستم آموزشی یا بهداشت.

ترس از تهدید؛ انگیزه‌ای برای حمایت از شرایط بد

اگر یکی از هم‌کلاسی‌ها به خواهر کوچکتر توهین کند، برادران بلافاصله به حمایت از خواهر بر می‌خیزند. هر چند در حالت معمول، حوصله او را هم نداشته باشند. به عقیده محققان، این حس وفاداری به اعضای خانواده را می‌توان در رابطه میان مردم و حکومت‌ها نیز مشاهده کرد.

بهترین مثال حملات ۱۱ سپتامبر است.  میزان محبوبیت جورج بوش، رئیس‌جمهور سابق آمریکا که مدت کوتاهی قبل از حملات طرفداران زیادی بین مردم نداشت، پس از رخ دادن فاجعه به‌طور ناگهانی بالا رفت.

رفتارشناسان، واکنش مردم آمریکا پس از حملات ۱۱ سپتامبر را تنها مورد نمی‌دانند. هر بار که ملتی نسبت به حملات تروریستی احساس خطر می‌کند، بیشتر از پیش حاضر به حمایت از دولت خود می‌شود.

تنها مقاله‌ای انتقادآمیز درباره میهن کافی است تا حس جانبداری در انسان‌ها را بیدار کند. حتی اگر انتقادها کاملا بی‌طرفانه و منطقی باشند، باز بیشتر افراد حاضر نیستند آن را بپذیرند.

به‌عقیده کی و فریسن آنها نهایتا باید متوجه مطلوب نبودن شرایطی شوند که در آن زندگی می‌کنند. اما این نکته‌ای نیست که هر کسی به راحتی آن را قبول کند.. به گفته این دو، انسانها نیاز به این تصور دارند که راه و روش آنها خوب و موثر است.

وابستگی‌، دلیل انطباق با وضعیت نامناسب

میزان حمایت هر فرد از دولت یا یک مؤسسه به این بستگی دارد که تا چه حد به آن وابسته باشد. همچنین حس این‌‌که نمی‌توان از وضعیتی خاص فرار کرد، انگیزه‌ای است برای حمایت از رژیم‌های سرکوب‌گر.

ارون کی در جریان پژوهشی دیگر به گروهی از داوطلبان گفته بود که قرار است ضوابط سفر به خارج در کشورشان آسانتر شود و به گروهی دیگر خبر داد که شرایط سخت‌تر می‌شود. به آنها همچنین توضیح داده شد که شرایطی غیرعادلانه در کشور برقرار خواهد شد. در نهایت داوطلبان باید اعلام می‌کردند که تا چه حد حاضر به حمایت از این وضع هستند.

داوطلبانی که می‌دانستند راحت می‌توانند کشور را ترک کنند، نگاهی انتقادی‌تر به شرایط داشتند. در حالی که گروه دیگر شرایط را بیشتر به عنوان وضعیتی دلخواه ارزیابی می‌کردند.

پژوهشی دیگر نشان می‌دهد که همین حالت در مورد زندگی‌های مشترک نیز صادق است. زنان و مردانی که فکر می‌کردند نمی‌توانند به راحتی شریک زندگی خود را ترک کنند،  بیشتر سعی در تطبیق خود با شرایط داشتند.

روانشناسان امیدوارند بزودی دلایل ترغیب انسان‌ها به اعتراض را نیز دریابند. احتمالات فراوانی وجود دارد که متکی بر نتایج بررسی‌های مختلف‌ هستند، اما هیچکدام به طور قطعی ثابت نشده‌اند. کی و فریسن شخصا نتیجه گرفته‌اند که ظاهرا یکی از دلائل مهم عدم تمایل به اعتراض، در ذهن افراد شکل می‌گیرد.

منبع : دویچه وله – فارسی

کِوین کارتر که بود ؟

برگرفته از : اینجا

kevin_carter_01.jpg۲۷ ژوئیه، سالروز خودکشی کِوین کارتر عکاس معروف آفریقای جنوبی بود که پس از سالها فعالیت در زمینه ثبت رخداد ها و فاجعه های طبیعی و انسانی در کشورهای آفریقایی، و بر ملا کردن انواع مختلفی از خشونت های معمول و ریشه دار در سنت و قوانین مرگبار قبیله ای، دولتی و مذهبی در خیلی از کشور های آفریقایی از جمله سودان و سومالی، ترجیح داد خود را از نه کار تاثیر گذار و عاشق پیشه و هنرمندانه اش، که از زندگی در این روزگار پست که به دست عوامل و سیاست های پست تر، طاقت فرساتر شده، رها کند.

در ۲۷ ژوئیه ۱۹۹۴ او با ماشین اش به کنار رودخانه ی Braamfontein Spruit ، در ژوهانسبورگ، نزدیک «مرکز محوطه و مطالعه» رفت، جایی که زمان کودکی اش برای بازی می رفت، و شلینگی به اگزوز ماشین صحرایی اش وصل کرد و سر دیگر آن را از شیشه ی سمت مسافر به داخل آورد و بدین ترتیب، در ۳۳ سالگی با مسمویت ناشی از مونوکسید کربن به زندگی خود پایان داد.

در بخشی از یادداشت پیش از مرگش چنین آمده:

«افسرده شده ام… بدون تلفن… بدون پول برای اجاره خانه… پول برای حمایت از کودک… پول برای پرداخت بدهی ها… پول!!! مدام خاطرات شفاف از کشتارها و جنازه ها و خشم و درد تعقیبم می کنند… یادآوری کودکان زخمی یا گرسنه که در حال جان دادن هستند، یادآوری آدمهای دیوانه ای که بی درنگ ماشه را می چکانند و انگار که از این خشونت لذت هم می برند، که اغلب پلیس هم هستند؛ یادآوری جلادان اعدام کننده… رفته ام تا به کِن [همکاری که به تازگی جان باخته بود] بپیوندم، اگر خوش شانس باشم.»

دان کراس، که در سال ۲۰۰۴ فیلم زندگی کوین کارتر را ساخت، اعتقاد دارد:

«او عکاسی بود که بیش از حد می دید. ما قصه ی عبرت انگیز او درباره ی خطرهای حساسیتهای بیش از اندازه به سوژه، و نیز شاهد خشونت های افراطی بودن را بین خودمان زمزمه می کنیم.»

01

این عکس برنده جایزه پولیتزر شد و همه جا از آن به عنوان دختر بچه سودانی اسم برده اند. سردبیر روزنامه Time Domestic نوشت » یک عکاس نه چندان شناخته شده عکسی گرفت که دنیا به خاطرش اشک ریخت».

پشت این صحنه غم انگیز، تراژدی دیگری نهفته و آن زندگی سراسر متلاطم و اندوهبار عکاس است. اگر بیوگرافی کوین کارتر به دقت بررسی شود ملاحظه می گردد که این عکس، تمثیلی از زندگانی اوست و پرنده مردارخوار نمادی از رنجها و تالمات روحی است که پیوسته او را آزار می داده است.

کارتر در نوجوانی همیشه در آرزوی موتورسیکلت و سواری کورسی بود. پس از اینکه از یک مدرسه شبانه روزی کاتولیک در سال ۱۹۶۷ در پروتوریا فارغ التحصیل شد دوره داروسازی را شروع کرد اما یک سال بعد به خاطر نمره های بعد از مدرسه اخراج شده و وارد خدمت نظام گردید. پس از پایان خدمت، در یک مغازه فروش لوازم عکاسی استخدام شد و پس از آن به جمع خبرنگاران عکاس پیوست.

در سال ۱۹۹۳ به اتفاق دختر خوانده اش «سیلوا» برای عکسبرداری و تهیه خبر از شورش در کشور قحطی زده سودان راهی آن کشور شد. کارتر شروع به عکسبرداری از قربانیان قحطی شد. هر ساعت ۲۰ نفر از گرسنگی می مردند. کارتر، خسته از مشاهده جماعتی که از بی غذایی تلف می شدند به بوته زاری پناه برد. در آنجا دخترک نحیفی را دید که تلاش می کرد خود را به یکی از مراکز توزیع غذا برساند. در حالی که سعی داشت از او عکس بگیرد، لاشخوری در نزدیکی او به زمین نشست. کارتر ضمن اینکه نمی خواست پرنده فرار کند کادر بندی را شروع کرد. به گفته خودش ۲۰ دقیقه انتظار کشید شاید کرکس بالهایش را باز کند. اما این اتفاق روی نداد. کارتر پس از اینکه از صحنه عکس گرفت پرنده را فراری داد و مشاهده کرد که دختر گرسنه به راه خود به سوی مرکز توزیع غذا ادامه می دهد. عکاس پس از این واقعه دچار آشفتگی عصبی و روحی شدیدی شد.

کارتر پس از یک روز اقامت در سودان به ژوهانسبورگ بازگشت. برحسب اتفاق، روزنامه نیویورک تایمز که در جست و جوی عکسهایی از سودان بود عکس کارتر را خرید و آن را در شماره ۳۶ مارس ۱۹۹۳ چاپ کرد.

چاپ این عکس که با سرمقاله تکان دهنده نیویورک تایمز در زمینه قحطی و جنگ در سودان همراه بود عکس العمل های گوناگونی را درپی داشت. خیلی ها کار عکاس را تحسین کردند. در آفریقای جنوبی جدید، آفریقای جنوبی نلسون ماندلا ، هرجا که کارتر قدم می گذاشت با استقبال مردم روبه رو می شد. اغلب خوانندگان نیویورک تایمز خواهان آگاهی از سرنوشت کودک گرسنه بودند. نیویورک تایمز نوشت عاقبت کار دختر بچه معلوم نشد و کسی ندانست که او موفق شد خود را به محل توزیع غذا برساند یا خیر.

زندگی کارتر در بحران عجیبی گرفتار آمده بود. در همین حال در ۱۲ آوریل ۱۹۹۴ از نیویورک تایمز به وی تلفن کردند و اطلاع دادند که برنده جایزه پولیتزر شده است. نیویورک تایمز، کوین کارتر را برای دریافت جایزه پولیتزر به آمریکا برد. این اولین سفر او به نیویورک بود. جایزه پولیتزر هم بحث هایی برانگیخت. برای شخص کارتر موفقیت بزرگی بود. از سوی دیگر بعضی از روزنامه نگاران آفریقای جنوبی موفقیت کارتر را شانسی و اتفاقی تلقی کردند. برخی هم اخلاقیات او را زیر سوال بردند. روزنامه «سن پطرزبورگ» فلوریدا، کارتر را کرکس دوم صحنه قلمداد کرد. حتی برخی از دوستان کارتر هم از او انتقاد کردند که چرا در برابر صحنه ای که از آن عکس گرفته بی تفاوت بوده و دخترک گرسنه و محتضر را نجات نداده است.

02

کارتر، صبح روز ۲۷ ژوئیه، آخرین روز زندگی اش، خیلی شاد به نظر می رسید. کارتر مرد و پلیس علت مرگ وی را مسمویت ناشی از استنشاق گاز مونو اکسید کربن اعلام داشت.

کارتر مرد و پرده دوم این نمایش غم انگیز پایین افتاد. کارتر هنگام مرگ ۳۳ سال داشت. راستی معلوم نشد آیا دختربچه گرسنه هنوز زنده است. اگر زنده باشد وضع جسمانی او چگونه است؟

04

03

05

06

ماهاتما گاندی؛ سمبل مبارزه بدون خشونت

نظریه‌های گاندی در عین اینکه مدرن‌اند، به زمانی خاص تعلق ندارند. او چهره‌ی اسطوره‌ای در مبارزه‌ی بدون خشونت محسوب می‌شود و الگویی برای شخصیت‌هایی چون مارتین لوتر کینگ، نلسون ماندلا، آنگ سان سوچی و دالای لاما بوده که خود را «گاندی‌گرا» می‌خوانند. روز ۲ اکتبر که مصادف با روز تولد گاندی است، از سوی سازمان ملل روز جهانی عدم خشونت نامگذاری شده است.

گاندی سکولار بودن هند را بسیار مهم می‌دانست و می‌گفت: «من یک مسیحی هستم، یک هندو، یک مسلمان و یک یهودی؛ و این امر در مورد شما هم صدق می‌کند.» او نهایت تلاش خود را کرد تا در گفت‌وگوهایش با محمد علی جناح، موضوع تنش روزافزون میان مسلمانان و هندوها و نیز تقسیم هند مطرح نگردد.

طرح مبارزه و مقاومت بدون خشونت در نهایت سبب شد که سلطه استعماری بریتانیا پایان یابد. یکی از راه‌های فشار علیه بریتانیایی‌ها دست زدن به اعتصاب غذا بود. بارها پیش آمد که گاندی از سر یأس به اعتصاب غذا دست زد و با این کار به نتیجه رسید. به گفته‌ی او، «این اراده‌ی تسلیم‌ناپذیر است که سبب می‌شود، قدرت شکل گیرد، نه نیروی تن».

فوق‌العاده‌ترین ابتکار عمل گاندی، راهپیمایی نمک بود که تندیسی در دهلی نو به یاد آن بنا شده است. او در سال ۱۹۳۰ به همراه چند صد هزار نفر مسافتی ۴۰۰ کیلومتری را پیمود تا از آب دریا نمک بگیرد و با این عمل با انحصار تولید نمک که در دست بریتانیا بود، مبارزه کند. گاندی می‌گفت: «اول به تو بی‌اعتنایی می‌کنند، بعد تو را به باد تمسخر می‌گیرند، بعد با تو می‌جنگند و سرانجام این تو هستی که پیروزی می‌شوی».

منبع : دویچه وله

حسین پناهی از زبان خودش

به بهانۀ سالروزمرگ او

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم! فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روزها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها، از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها، از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی شیرین ساعات بیداریم بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم.

گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس، توفعم را بالا برد! توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود! مشکلات راه مدرسه، در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر چه بزرگ تر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم و این روزها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند!

تلاش میکنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان، آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیر ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنبم. جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم. در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم «نبودن» بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.

بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست! فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما، هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد! منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند. ما، در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم. برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم! به نظر میرسد انسان اسانسورچی فقیری است که چزخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! … تا نظر شما چه باشد؟ مرحوم حسین پناهی هنرپیشه فقید همیشه میگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت!

منبع : حامد بلاگ

 

 

شما اهل به خود آمدن نیستید، نبودید … اما بدانید سکوت ما از سر بی کسیست …

سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد. بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش‌آرایی شما روی پرده‌هایی که روزگاری نه چندان دور پاره‌اش میکردید، حرف بزنم.
ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده‌ایم. تنها تفاوتمان اینست که بلندگوها را به شما داده‌اند و تماشاچیگری را به ما پیش فروش کرده‌اند. شما می‌تازید و گرد و خاک میکنید … ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک‌هایمان گِل میشود، اما چیزی نمی‌توانیم بگوییم. نه اینکه آزادی بیان نداریم … چرا داریم، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم.
روی سخنم با شماست که گیشه‌ها را در دست گرفته‌اید، و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته تدوین و میکس کنید، تا عیدها کنار سفره هفت سین برای فرزندانتان از خستگی‌های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید.
دلم از روزگاری میگیرد که » آدم برفی» ، جرم بود. «مارمولک» به زیر پا ها خزید، گربه های اشرافی ایرانی در زیرزمین‌ها بایگانی شد. «دایره» را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.
ناصر تقوایی این روزها خاک میخورد… مخملباف پای ماندن نداشت …
بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.
مسعود کیمیایی هنوز خواب اسطوره‌هایش را می‌بیند …
پرویز فنی‌زاده که در خاک باشد، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه معتمدآریا مفقودالاثر … باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود … باید مسعود ده‌نمکی اپرای مجلل در گیشه‌ها به راه بیندازد…
باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگرهای ما را بکشد.
بگذار این فریاد نصفه‌ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است.
نسل ما را ببخشید … ما خواستیم نفهم بمانیم … نشد … به خدا نشد …
وقتی «داش آکل» به غیرتمان زد …
وقتی «قیصر» به پاشنه‌های خوابیده‌ی ما خندید …
وقتی «مسافران» را نفس کشیدیم …
وقتی «هامون» را به جان نا خودآگاهمان انداختند …
دست ما که نبود. ما «گاو ِ » مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم …
ندانستیم از» باشو» هم غریبه ای کوچکتر میشویم.
ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم …
ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در «مادر» از یادمان نرفت …
اگر کمر خمیده‌ي معتمد آریای «گیلانه» را تا خوردیم …
اگر با حاج کاظم » آژانس شیشه ای» ، عذاب وجدان گرفته ایم …
اگر در» مهاجر» ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده‌ایم.
اگر پای » بایسیکلران»، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.
اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد …
شما اهل به خود آمدن نیستید، نبودید … اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست …
مارا در این بی کسی گِل گرفته‌اید و دل این نسل برای «ناخدا خورشید» ها تنگ است …
ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ….
شما هم میتازید ….
آقای اخراجیها
آقای پایان نامه
آقای ضد سینما
اینجا هرچه شود ….. هر چه باشد ….هنوز ایران است

کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را، به این نوشته برساند …

برگرفته از وبلاگ افق روشن

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می‌گوید

منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست می‌دارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می‌گوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه می‌جویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه می‌گویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب می‌دانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو مارا تو خواهی یافت
که عاشق می‌شوی بر ما و عاشق می‌شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم،آهسته می‌گویم … خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت می‌گفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می‌گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، بدیدی من تورا از درگهم راندم؟
که می‌ترساندت از من؟رها کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت،خالقت،اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را، با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام،آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد،به نجوایی صدایم کن، بدان اغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب‌های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گام‌های مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می‌گوید

سهراب سپهری

پینوشت : بعد از نوشتن پست سلام خدا خوندن این شعراحساس خیلی خیلی خوبی بهم داد ؛ خلاصه خدا ما خیلی مخلصیم

گل پنجه مريم

پرنده کوچک گل بهی رنگی،بندی بر پای

بر بالهای خرد مواجش

به جانب خورشيد پر کشيده.

اگر تنها يکبار نگاهش کنی

او به رويت لبخندی ميزند،

و اگر دوبار و سه بار نگاهش کنی

تو خود به آواز خواندن در می آيی.

شعراز : يانيس ريتسوس

به مناسبت روز زن

شما رو به دیدن این ویدئو دعوت  می کنم

می دونم دیرشده ولی دلم می خواست چیزی درخور پیدامی کردم