بایگانی ماهانه: دسامبر 2010

یه سوال ؟

سلام امروز داستانی رو شنیدم که خیلی برایم عجیب بود.در یکی از مدارس مذهبی تهران معلم داشته در نمازخانه صحبت میکرده و یکی از بچه های کلاس اول دبستان از معلمش پرسیده مگر وقتی شیطان به آدم سجده نکرد، خدا او را از بهشت بیرون نکرد؟ معلم گفته بله همینطوره. شاگرد گفته پس چطور توانسته دوباره وارد بهشت بشود و آدم و حوا را گول بزند تا سیب را بخورند؟ معلم فقط سکوت کرده و هیچ چیزی برای گفتن نداشته. راستش را بخواهید تا حالا این سوال برای من هم پیش نیامده بود. خیلی سوال اساسی ومهمی هست. عجب بچه هایی در این دوره داریم. چه سوال جالبی؟ کسی جوابی دارد؟ بر همه ی موحدان مبرهن است که شیطان رجیم است و رانده شده از بهشت.پس هنگام گول زدن در بهشت چه غلطی میکرده؟

برگرفته از یک ایمیل

مارکی دو ساد و فیلم Quills

این پست بسط یافته ی یک کامنته – چند سال پیش فیلمی دیدم به نام قلم های پر یا Quills که یکی از تاثیر گذار ترین فیلم هاییست که تا حالا دیدم -این فیلم درموردبخشی از زندگی مارکی دوساد هستش البته در نگاه اول شاید فیلم بی اخلاقی به نظر بیاد ولی ابدا اینطور نیست و من قویا دیدنش رو به علاقمندان روانشناسی توصیه می کنم (البته +18)

مارکی آلفونس فرانسوا دوساد

(زاده: ۱۲ ژوئن ۱۷۴۰؛ درگذشته: ۱ دسامبر ۱۸۱۴ در پاریس) نویسنده و فیلسوف فرانسوی است.

او از خانواده‌ای اشرافی بود. در ۱۴ سالگی وارد مدرسه ارتشی شد که فرزندان خانواده‌های اشراف در این مدرسه ثبت‌نام می‌کردند. در ۱۷ سالگی در جنگ علیه پروس شرکت کرد. در سال ۱۷۶۳ درجه سروان گرفت. او با بازیگران تئاتر رابطه داشت و پدرش برای پایان‌دادن به این قضیه او را وادار به ازدواج کرد. ساد فراز و نشیب‌های زیادی را گذراند. چندین بار به اتهام زنا به زندان رفت و دو بار از اعدام با گیوتین نجات یافت. او در حالی که ۳۰ سال از زندگی‌اش را در زندان گذرانده بود در ۱ دسامبر سال ۱۸۱۴ در سن ۷۴ سالگی درگذشت.

ساد کتاب‌های زیادی نوشت که رمان ژوستین از آثار معروف اوست. کلمه سادیسم از نام این نویسنده گرفته شده‌است. فلسفه ساد در داشتن روابط آزاد جنسی و میل به آزار جنسی‌ست. این دیدگاه در زمان او در فرانسه بسیار مورد انتقاد واقع شد.

سخن گفتن در باره ساد نیاز به پژوهش بیشتر دارد تا این که بگوییم او زنا را بر پاک‌دامنی ترجیح می‌داد. برای رسیدن به این منظور باید به سدهٔ هجدهم برگردیم. در آن زمان بازگشت به طبیعت و گریز از قراردادهای اجتماعی، گونه‌ای نحلهٔ فلسفی بود که این تمایل را در ژان ژاک روسو به گونه‌ای ملایم و در مارکی دو ساد به گونهٔ افراطی نمود می‌یابد. ساد برای درهم شکستن مذهب به عفت و پاک‌دامنی یورش می‌آورد که تجلی آن را در کتاب فلسفه در اتاق خواب که در سال ۱۷۹۵ نوشته شد آشکارا می‌بینیم. او با عشق به ستیز بر می‌خیزد تا هرگونه وابستگی و میثاق را درهم شکسته باشد و میل جنسی را فراتر از عشق می‌داند.

منبع : ویکی پدیا

مارکی دوسادنویسنده ی فرانسوی بیشتر عمر خود را در زندان سپری کرد.در فیلم قلم پر از کافمن با زندگی عجیب و غریب او تا حدی اشنا شدیم.این مرد در جریانهای ادبی بسیار تاثیر داشته است.سوررئالیست ها او را استاد مقدس خود می دانستند.او را دستگیر کردند و به موجب قانونی از اعدام خلاصی یافت.در شاتو وینسنس حبس شد و در 1784 به زندان مخوف و مشهور باستیل منتقل گشت.انقلاب ناکبیر فرانسه قصد تسخیر باستیل را داشت.او را به اسایشگاه روانی نزدیک پاریس منتقل کردند.در این ایام معروفترین اثرش یعنی 120 روز سدوم را نوشت.اینکار ماگنوم اپوس او یا شاهکارش است.در 1790 ازاد شد در حالیکه همسرش از او طلاق گرفته بود.

[...]

در 1801 ناپلئون بناپارت یا به قول هگل جان جهان دستور داد نویسنده ی ژوستین و ژولیت دستگیر شود بنابراین دوساد به دام افتاد.او را در دژی مستحکم حبس کردند.در 1803 خود را به دیوانگی زد و به دیوانه خانه منتقلش کردند.در فیلم قلمپر ما این قسمت از زندگی او را می بینیم.در انجا هم با  مستخدمه ای جوان روابط جنسی داشت.در 1814 درگذشت.قبر او در نزدیکی اپرنون است.پسرش اثار چاپ نشده ی او را سوزاند و جمجمه اش برای مطالعات جمجمه شناسی بررسی شد.گیوم اپولینر او را ازاد ترین روحی می داند که تا کنون زیسته است.سوررئالیست ها او را می ستایند و سیمون بوار در او ازادی رادیکالی را جستجو می کند.او را پیشگام زیگموند فروید می دانند.مکتب فرانکفورت و ژاک لاکان در اثار او کاوش کردند.گروهی از فمینیست ها او را فمینیست می دانند و بعضی او را ضد زن.

منبع :دکتر مهرآفرین

دانلود2 داستان از ساد  (قصاص و گفتگوی مرد محتضر با کشیش )

اریک برن

اریک برن (۱۰ می‌۱۹۱۰ — ۱۵ جولای ۱۹۷۰) روانپزشک آمریکایی کانادازاده است. او به عنوان مبدع تحلیل رفتار متقابل شهرت دارد

بازی‌های روابط انسانی

به گفتهٔ اریک برن بازی‌ها عبارت‌اند از یک سری مراوده‌ها که بین افراد و برای ارتباط برقرار کردن به کار می‌روند. تمام اعمال متقابل انسان‌ها طبق بازی‌های مرسوم و آدابی که از دل این بازی‌ها بیرون آمده , انجام می‌شود و اصولاً می‌توان گفت تمام رفتارهای اجتماعی و گاهی خصوصی انسان‌ها , بازی است.

بازی به معنی منحصر به فردی که دارد عبارت است از انجام یک سری از کارها برای به دست آوردن چیزی و یا لذت بردن , ولی در کل , معنی بازی‌های روابط انسانی بر گرقته شده از یک سری اعمال خودآگاه و بیشتر ناخودآگاه است که شخصیتهای درونی هر فرد با توسل به آنها با محیط رابطه برقرار می‌کنند و این در حالی است که دربسیاری از مواقع از انجام دادن آنها هم بی اطلاعند.

در کتاب مشهور اریک برن به نام بازی ها , از حدود چهل و شش بازی مختلف که می‌توانند گروهی و یا تکی اعمال شوند نام برده شده و بعد از او دیگر متخصصین روانکاوی و TA به تکمیل آنها و اضافه کردن دیگر بازی‌های مدرنتر به ساختار این روش روانکاوی شده‌اند.:

 مثالی ساده‌ای برای بیشتر روشن شدن موضوع می‌زنم: در روحیهٔ جاری بیشتر جوانان این روزهای ایران , بازی «کی از کی بدبخت تر است» کاملاً جاری و ملموس است. در این بازی فردA می‌خواهد دائم از غم‌ها و مشکلاتش حرف بزند و دیگر افراد گروه و یا جامعه نیز مجبور می‌شوند با او بازی کنند. فرضاً فرد B با او هم صحبت می‌شود و فرد A طبق معمول در مورد مشکلاتش و غمهایش شروع به صحبت می‌کند. فرد B برای مشکلات او راه حل‌هایی پشنهاد می‌کند ولی فرد A هر کدام از راه حل‌ها را با جملهٔ «خوبه , ولی…» پاسخ می‌دهد. در نهان این بازی فرد A می‌خواهد به این بازی لذتبخش بپردازد و مقصودش حل کردن مشکلاتش نیست , برای همین تمام پاسخ‌هایی که می‌دهد برای رد کردن راه حل‌های فرد B طراحی می‌شود و این بازی آنقدر ادامه پیدا می‌کند تا فرد B دیگر راه حلی نداشته باشد و فرد A به پیروزی ای که انتظارش را داشته دست پیدا کند و آن چیزی نیست جز این که شخص A دوباره به خودش بگوید «کسی از من بدبخت تر نیست» .

شناخت بازی‌ها و افکار هر کدام از شخصیتهای درونی کمک شایانی برای ادامهٔ مستمر و لذت بخش زندگی می‌کند و پیشنهاد می‌کنم کسانی که می‌خواهند تصمیمات بزرگی مانند ازدواج , شراکت , دوستی و… را بگیرند از این فنون استفاده کنند تا با مشکل روبه رو نشوند و یا بتوانند مشکلات را در زمان شکلگیری پیدا و نابود کنند.

تحلیل رفتار متقابل (transactional analysis) نظریه روانشناسی اجتماعی است که توسط اریک برن روان‌پزشک کانادایی به وجود آمده. در چهار دهه گذشته نظریه اریک برن راه‌های تازه‌ای را در زمینه روان درمانی مشاوره و تحصیل به وجود آورده است.

مقدمه ای بر تحلیل رفتار متقابل

تحلیل رفتار متقابل یک تئوری روان‌شناسی است که توسط دکتر اریک برن در سال 1950 میلادی ارایه گردید و به لحاظ کاربرد آن در حل مشکلات احساسی و رفتاری، مورد قبول جامعه روان‌شناسی قرار گرفته و تدریجاً در زمینه‌های مشاوره، روان‌کاوی، گروه درمانی، مدیریت، جامعه‌شناسی، توسعه سازمانی و آموزش، نظریه‌های جدیدی ارایه نموده و گسترش پیدا کرده است. ابهام و پیچیدگی در مفاهیم، تخصصی بودن و زمان طولانی درمان در دیگر روش‌های روان درمانی باعث شد تا تحلیل رفتار متقابل با مفاهیم اساسی و واژه‌های ساده سریعاً جایگزین روش‌های روان درمانی قدیمی گردید. به همین جهت تحلیل رفتار متقابل عمومیت یافته و هر جا که انسان‌ها حضور داشته و با یکدیگر ایجاد رابطه می‌نمودند کاربرد عملی پیدا کرد و ابزاری برای تغییر و حل مشکلات قرارگرفت. تحلیل رفتار یک مکتب علمی کاربردی می‌باشد که در آن از به کار بردن مفاهیم پیچیده اجتناب شده است و نظریات آن به صورتی مطرح شده‌اند که به راحتی می‌توان آنها را مشاهده و تجربه نمود.

من خوبم تو خوبی

«من خوبم تو خوبی»شاید معروفترین عبارتی است که هدف تحلیل رفتار متقابل را نشان میدهد: یک جایگاهی به وجود بیاید تا ارزش تک تک انسان‌ها را بشناسد.تحلیل رفتار متقابل انسان‌ها را اساسا خوب به حساب می آورد و قابل تغییر و رشد و رفتار سالم.

(((کاملا مخالفم – انسانها اساسا بد هستند وباید برای خوب بودن تلاش کنند )))

نوازش

اریک برن مشاهده کرد که انسان‌ها به نوازش(واحد شناخت بین فردی)برای زنده ماندن و رشد کردن نیاز دارند.شناخت چگونگی رد و بدل نوازش‌های مثبت و منفی بین انسان‌ها از قوی‌ترین زمینه های کار در تحلیل رفتار متقابل است.

ایگو استیت

اریک برن با فهمیدن اینکه شخصیت انسان از سه ایگو استیت تشکیل شده رفتارهای پیچیده بین انسان‌ها را قابل فهم کرد.هر ایگو استیت یک نظام کامل از احساسات و فکرها و رفتار هایی است که ما با استفاده از آن‌ها واکنش نشان می دهیم.سه ایگو استیت والد و بالغ و کودک و فعل و انفعال بین آنها پایهٔ نظریهٔ تحلیل رفتار متقابل را تشکیل می دهند.این مفهوم‌ها به خیلی از زمینه‌های مشاوره روان درمانی و تحصیل راه پیدا کرده اند.

والد

قسمتی از رفتارها ,افکار و احساسات انسان است که به دلیل تقلید نا خودآگاه از کارهایی که پدر و مادر انجام می دادند و یا برداشت ما از رفتار آنها است.والد از دو قسمت والد انتقادگر و والد حمایتگر تشکیل شده است.

بالغ

قسمتی از رفتار ها,افکار و احساسات انسان است که شبیه پردازش کامپیوتری است و پاسخ ما به اتفاقات حال حاضر است.تقویت بالغ یکی از اهداف تحلیل رفتار متقابل است.

کودک

قسمتی از رفتار ها,افکار و احساسات انسان است که تکرار دوران کودکی است.مثلا کسی که نتیجه خوبی در کارش می گیرد با یک لبخند درخشان پاسخ می دهد. کودک به چند قسمت از قبیل طبیعی ,منزوی,تربیت شده و پرخاشگر تقسیم میشود.

رفتارهای متقابل

رفتارهای متقابل به تبادل‌های اطلاعات بین انسان‌ها گفته می شود.تحلیل گران رفتارهای متقابل این توانایی را دارند که تشخیص دهند که انسان با کدام ایگو استیت رفتار می‌کند و رفتارهای بعدی او را پیش بینی کند و با مداخله کردن باعث بهبود کیفیت و موثر تر شدن ارتباط شوند.

بازی‌ها

اریک برن یک سری الگوهای رفتار اجتماعی نا سالم را به عنوان بازی تعریف می کند.این رفتارهای تکرار شونده و منحرف اصولا برای به دست آوردن نوازش هستند اما در عوض احساسات منفی را تقویت میکنند و مانند ماسک جلوی بروز مستقیم احساسات و افکار را می گیرند.اریک برن برای این بازی‌ها اسم‌های آشنایی انتخاب کرده.کتاب بازی‌ها نوشتهٔ اریک برن در اوایل دهه شصت موفقیت قابل ملاحظه‌ای به دست آورد.

پیش نویس

اریک برن میگوید رفتارهای نا سالم نتیجه تصمیمات محدود کننده‌ای است که در کودکی به دلیل علاقه به زنده ماندن گرفته شده اند.این تصمیمات در چیزی که برن آن را پیش نویس(یک نقشه از قبل کشیده شده برای اینکه زندگی چگونه زندگی شود) می نامد به اوج میرسند.عوض کردن پیش نویس زندگی هدف روان درمانی مبتنی بر نظریه تحلیل رفتار متقابل است.

منبع : ویکی پدیا

پراکنده 3

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: «پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند.»  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: » پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.» زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد:» پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.»

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: «‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!»

مرد مسن گفت: » ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند

منبع : وبلاگ های خیلی خیلی زیادی

راه اندازی بیزنس و نقشه های من

در رابطه با راه اندازی بیزنس من خودم قویا به طی کردن مراحل زیر پایبندم

مرحله ی اول : در بیزنس انتخابی شخص در ابتدا باید برای دیگران کار کنه

مرحله ی دوم :در بیزنس انتخابی خودش برای خودش کار کنه

مرحله ی سوم :در بیزنس انتخابی دیگران  براش کار کنن

اما نکته ی مهمتر اینه که بعضی ها از جمله خود من اصولا در نقش کارمند احساس بهتری دارند و موفق ترند تا در نقش کارفرما در نتیجه مرحله صفر اینه که اصولا روحیه ی کارفرمایی در آدم وجود داشته باشه

البته اونچه که در بالا در موردش نوشتم منظورم بیزنس های بزرگ و متوسط بود مثلا خریدن پمپ بنزین یا راه اندازی سالن آرایش در اماکن تجاری بزرگ و …

اما یکسری بیزنس ها هست که میشه تو خونه راه اندازی کرد نمونه اش رو می تونین اینجا و اینجا ببینین ضمن اینکه برخلاف ایران که قوانین برای بیزنس های خانگی تا حدی اذیت کنندست و اکثراین بیزنس ها جواب نمیده ولی اینجا حمایت میشه و خلاصه چرخشون میچرخه

نکته ی دیگه ای که دوست دارم بهش اشاره کنم وجود یک Backup plan یا طرح پشتیبان هست اونچه که من متوجه شدم اینجا در 90 درصد مشاغل امنیت شغلی وجودنداره یک نمونه ی سادش از دوستان نزدیک ما که فوق لیسانس مکانیکش و از دانشگاه معتبری در تورنتو گرفته بود رو بعد از 10 سال کار در یک شرکت خیلی ساده تعدیل کردند دلیل شرکت نداشتن پروژه بود درسته که بیمه ی بیکاری بهش تعلق گرفت ولی این مبلغ شاید فقط 30 درصد مخارجش رو بتونه تامین کنه .البته اونم دوره معاملات ملکی رو به عنوان طرح پشتیبان گذروند و تا پیدا کردن کار جدید میتونه روش حساب کنه .

وحالا نقشه های ما : بعد از مدتها بحث و گفتگو و سرکله زدن با عدد ورقم به این نتیجه رسیدیم که بعد از اینکه مهاجرتمون درست شد و وضعیت شغلیمون معلوم شد خونه ی دیتچ بخریم (همون ویلایی خودمون که از هیچ طرف به خونه ی دیگه ای وصل نباشه ) این خونه حتما یک زیر زمین واک اوت یا ورودی مجزاداشته باشه و توش یک بیزنس خانگی راه بندازیم مثلا من بعد از کار روزانه توش کارهای کامپیوتری انجام بدم یا همسرم بعداز کار روزانه اونجا تدریس خصوصی کنه اگه جواب داد که چه بهتراگه نداد کرایه اش بدیم که در پرداخت اقساط خونه کمک کنه در بدترین شرایط اگر گرفتار شدیم خودمون بریم پایین بالا رو کرایه بدیم اگر هم بیزنس خانگی خوب گرفت توسعه اش بدیم در هر حال اینکار میتونه به عنوان طرح پشتیبان عمل کنه ضمن اینکه خرید خونه خودش یک سرمایه گذاری هم هست که خرید کاندو اصلا نیست .

تا یادم نرفته بگم که داشتن بیزنس خانگی محاسن دیگه ای هم داره مثلا در تخفیف مالیاتها نمونه اش بسیاری از قبوض مثل تلفن که بین خونه و آفیس مشترکه  و …

یکی از اقوام ما حدودا 15 سال پیش دو تا بچه به فاصله ی 14 ماه بدنیا آورد ولی از قبل برنامه ریزی کرده بود و تونسته بود مجوز مهد کودک خانگی بگیره خلاصه اینکه بیسمنت خونش رو کرد مهد کودک هم بالای سر بچه هاش بود هم یه پولی در میاورد بعد هم کم کم کارش گرفت و خیلی هم راضی بود مهم اینه که آدم واقعا خودش رو بشناسه و با خودش روراست باشه و بعد محکم قدم برداره .به عنوان مثال اگر من این بیزنس روراه  مینداختم الان یا تیمارستان بودم یا زندان  : )

راستی امشب سومین شبیه که با تب و لرز دارم میگذرونم مجموع مریضیی که من تو این 10 ماه گرفتم معادل مریضیه که تو 5 سال در ایران می گرفتم نمی دونم چرا اینطوری شدم ؟ فکر کنم همش تقصیره جیسونه : )

پینوشت : مطالب این پست فقط نظر شخصیه و ممنون میشم اگر اشتباهی می کنم حتما بهم بگین

The Top 50 Gawker Media Passwords

 

More info

مهمون امشب ما

امشب یک خانومی که فقط یکبار اونم 10 دقیقه دیده بودمش به ما زنگ زد که برای کریسمس شیرینی درست کرده و می خواد برای بچه ها بیاره ما هم گفتیم قدمتون رو چشم ساعت 8:30 با دست پر اومد آخه خودش قناده .

و اما مشخصاتش :

حدودا 45ساله(همسرش رو سالها قبل ازدست داده) – فوق لیسانس شریف(مهندسی شیمی) – بیش از 10 سال سابقه ی کار اجرایی در یک سازمان گردن کلفت در ایران – حدودا 5سال پیش به همراه تک فرزندش که اونم الان ازدواج کرده اومده کانادا – قبل از اومدن به کانادا چون به شیرینی پزی علاقه داشته کلاس رفته ولی بعد از ورود به کانادا متوجه شده که می بایست شیرینی کانادایی رو هم یادبگیره – آستین ها رو بالا میزنه و میشه کارگر یک قنادی بزرگ  کانادایی – می گفت در حین نظافت مغازه دائم در حال یادگیری بودم هم پخت شیرینی هم نحوه ی اداره بیزنس از هر لحاظ مثلا حسابداری , مالیات ها و … - 2 سال زمستون و تابستون تا ساعت 12 شب سر کار بوده – ضمنا در خانه هم اردر شیرینی خانگی ایرانی می گرفته که میگفت معمولا تا 2 بامداد هم اردرها رو آماده می کردم بعد می خوابیدم -پایان سال دوم آپارتمانش رو در ایران می فروشه و با حدودا 80 هزار دلار بیزنس خودش رو شروع میکنه -از طریق سفارشات شیرینی که تو خونه انجام میداده تعداد کمی مشتری بالقوه در ابتدای کار داشته – 4 سال بعد رو هم با تلاش و صداقت می گذرونه و حالا صاحب قنادی اسم ورسم داریه -بزودی شعبه دوم رو افتتاح میکنه – خونه خریده و خوشگل و با انرژی داره زندگی میکنه .

گرچه من از طریقی ماجرای زندگیش رو می دونستم ولی بهش نگفتم دوست داشتم خودش برام تعریف کنه به برق نگاهش احتیاج داشتم وبه انرژی مثبتش.

تازه رفته  اما انرژیش هنوز جاریه

نظر من در مورد مهاجرت(آلفا ورژن)

چند روزی میشه که تب و تاب بررسی اثرات خوب و بد مهاجرت در وبلاگ ها به چشم می خوره منجمله در وبلاگ سلام کانادا  یا خاطرات ما سه نفر

منم می خواستم نظرم رو بگم البته من هنوز مهاجر نیستم و به مراتب شرایط سخت تر از یک مهاجر رو دارم به عنوان مثال کمک هزینه ی بچه نداریم – تحت پوشش بیمه درمانی رایگان نیستیم – من اجازه ی کار ندارم -ا مکان استفاده از هیچ نوع کلاس زبان رایگان یا ارزان رو نداریم و …

نظراتم رو به صورت تیتر وار می نویسم

1- برسی خوب بودن یا بد بودن مهاجرت یک مسئله ی صددرصد شخصی و نسبیه یعنی2 نفر یا 2 خانواده با شرایط کاملا مشابه الزاما به نتایج مشابه هم در مورد مهاجرت نمی رسن ضمنا مسئله ی شانس رو هم در نظر بگیرین به همین دلیل اکیدا توصیه میکنم فقط مطالب مثبت و منفی رو بخونین ولی برای خودتون هیچ کدومش رو شبیه سازی نکنین

2- به هیچ وجه منکر سختی ها و مشکلات پیش رو در مهاجرت نیستم ولی من و همسرم با تجربه ی حدودا 10 ماهه در تورنتو- مشکلاتی که در ایران داشتیم و مشکلاتی که اینجا داریم و خواهیم داشت رو دسته بندی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که :

ما برای حل مشکلاتمون در ایران عملا هیچ شانسی پیش رو مون نمی دیدیم و در ناامیدی کامل به سر میبردیم در حالیکه برای حل مشکلاتمون در اینجا حداقل شانس و امیدی می بینیم در حقیقت حل مشکلات ناشی از مهاجرت دست خودمونه ولی حل مشکلات ناشی از ادامه ی حیات (البته اگه بشه اسمش رو زندگی گذاشت) در ایران خارج از دست و توان ماست

در آخر من کسایی رو که روشون شناخت کافی دارم  و دوسشون  هم دارم - مثلا خواهر کوچیکم رو- قویا به اومدن ترغیب میکنم و خودم هم با تمام سختی ها حتی برای چند ماه هم دلم نمی خواد برگردم ایران

پینوشتی که  امیدوارم اسباب پیش داوری نشه : من و همسرم در ایران از لحاظ شغلی و مالی شرایط خیلی خوبی داشتیم ولی الان تو بیسمت زندگی می کنیم یک ماشین مدل 2000 (11 سال پیش) سواریم کل وسایل زندگیمون 500 دلار نمیشه ولی خیلی خیلی کیفیت زندگیمون بالاتر رفته از همه چی مهمتر بچه هام شادن و سالم - ما دستمون رو میگذاریم تو دست هم و زندگی رو میسازیم همونطور که در گذشته فقط با تکیه به خودمون و سوادمون زندگی رو ساختیم و ایمان دارم که هرکس که به خودش و هدفش مطمئن باشه موفق میشه

البته تا موفقیت رو چی تعریف کنیم  : ))

خیلی دلم می خواست بی پرده تر براتون می نوشتم ولی میذارمش برای وقتی که مهاجرتمون درست شد .

مرکب قرمز

روزی در جمهوري دموکراتيک آلمان سابق يک کارگر آلماني کاري در سيبري پيدا مي کند. او که مي داند سانسورچي ها همه نامه ها را مي خوانند، به دوستان اش مي گويد «بياييد يک رمز تعيين کنيم؛ اگر نامه يي که از طرف من دريافت مي کنيد با مرکب آبي معمولي نوشته شده باشد، بدانيد هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» يک ماه بعد دوستان اش اولين نامه را دريافت مي کنند که در آن با مرکب آبي نوشته شده است:«اينجا همه چيز عالي است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سينماها فيلم هاي غربي نمايش مي دهند و تا بخواهي دختران زيباي مشتاق دوستي- تنها چيزي که نمي توان پيدا کرد مرکب قرمز است
 
پینوشت : برگرفته از ایمیلی قدیمی

محمد نوری زاد / زندان اوین

 فاطمه جان، احتمال می‌دهم از هفته‌ی آینده، زندان‌بانان ملاقات من و تو را برنتابند. من دلیل نگرانی آن‌ها را می‌دانم، که: مبادا میان من و تو، از پس پنجره‌ای دوجداره، و گوشی‌های تلفنی، چیزکی ردوبدل شود. نوشته‌ای، مطلبی، مهری، محبتی، اشکی، شوقی و شرمی که تا همیشه‌ی عمر بر چهره‌ی من نشسته‌است.
یادت هست سال ۱۳۶۲ با من همراه شدی و زندگی مختصرمان را بر پشت وانتی بار زدیم و راه طولانی بندرعباس را در پیش گرفتیم؟

من تمام سال ۶۱ را بدون تو، در منطقه محروم بشاگرد مانده بودم. و تو، سال بعد را، دور از من جایز ندانستی. گفتی:”ماهم می آییم. من و بچه ها”. که اباذر چهارساله بود و زینب یکساله.
یادت هست تمام روز را رانندگی کردم. نیمه های شب، از حاجی آباد که گذشتیم، هوای مطبوع جاماند و ما به هوای شرجی و داغ وارد شدیم. خسته بودیم. در کنار راه خوابیدیم. در خواب نیمه شب بودیم که یک روستایی رهگذر بیدارمان کرد و گفت: “این گاو اسباب پشت وانت شما را می خورد”. گاو را راندیم. او، سفره ی نان مارا بو کشیده و آن را از هم دریده بود.

یادت هست آن اقامتگاه بیرون شهر میناب را؟! که یکسال تمام، خانواده ی کوچک مارا در خود جای داد؟ و بیماری مستمر زینب را؟ من آنجا، یک سر داشتم هزار سودا.
فکر می کردم آن همه فقر و محرومیت را می‌شود با یک سال و دو سال کار شبانه‌روزی زدود. و تو، نازنینم، دبیر بودی، در تهران. خودت را به شهر میناب منتقل کردی، جایی که تلفنش هندلی بود و جز محرومیتی گسترده، هیچ نداشت و هرچه داشت، استعدادهایی بود که باید برکشیده می شد. من و تو، به این نیّت، به آنجا کوچیده بودیم. که استعدادها را برآوریم.
من در بشاگرد، طرح “کاشت و کوچ” را ابداع کردم. که: مردمان پراکنده ی آنجا را، چاره ای جز کوچاندن و اسکان دادن در چند منطقه محوری نیست. طرحی که بر کاغذ ماند و اقبالی برای انجام آن نیافت.
من می گفتم یک آبادی پنج خانواری، در لابلای کوه های صعب العبور، دلیلی برای ماندن در آن نقطه ی دور و پرت ندارد. چگونه باید به او جاده و مدرسه و امکانات بهداشتی داد؟ چه بهتر که آن آبادی را، و دیگرانی چون او را، به یک فضای فراخ آورد، کارخانه ای دست و پا کرد، معیشتی فراهم نمود، و امکانات منطقی زیست را برای آیندگانشان تدارک دید و شهرکی در حد مقدوراتشان به پا کرد و آن پراکندگی بی دلیل و رنج آور را در دل یک اجتماع درست مستحیل ساخت.

عمده ی عمر من، عزیز دلم، در همین مناطق محروم سپری شد. شدم یک پا متخصص محرومیت. هرچه نوشتم و هرچه فریاد زدم، راه به جایی نبردم. تمام نوار مرزی خراسان و سیستان و بلوچستان را روستا به روستا رفتم و از دار و ندارشان فیلم های مستند ساختم تا شاید نگاه ها را متوجه آن سامان کنم.
در همه ی این برنامه ها می گفتم: چرا نباید یک روستایی مرزنشین، در زابل، در سراوان، در قائن، در پیشین، در گوادر، به تعلقات رفاهی و اجتماعی ما راه یابد؟ و می گفتم: همین که یک روستایی در آن نقطه ی دور مانده و سینه به سینه ی مرز دور کشور سپرده، باید دورش گشت و قد و بالایش را با بهترین امکانات معیشتی و رفاهی و اجتماعی آذین بست.

اما عزیز دلم، صدای من به جایی نرسید. ظاهراً اداره ی جامعه، به شیوه ای که در تخصص کمیته امداد است، مطلوب تر تشخیص داده شد و من، و بسیاری چون من، هدر شدیم.

یک روز، پسرمان اباذر، به من گفت: “تو بالا سرِ ما نبودی”. و من به او حق دادم. به او، و به سایر فرزندانمان. و من، اینجا، با مرور این خاطره ها، بر انبوه شرم خویش خانه می سازم. و از همان خانه، به دست های تهی خویش می نگرم.

یادت هست نازنینم، یکبار که از بشاگرد به تهران آمدم، تو با لمس دست های من که زبر بود و پر خراش، خم شدی و بر کف دستان من بوسه زدی؟ این تابلوی پرشکوه، هرگز فراموشم نمی شود. بوسه ی آن روز تو، جنسی از آیه های قرآن داشت. و من، آن را به حافظه ام سپرده ام. و گاه به گاه ، با صوتی حزین، آن را تلاوت می کنم.

همسرم، من خودم را، تو را، و فرزندانمان را، به امید آینده ی بهتر این انقلاب، ندیدم. هرکجا تحمل و صبوری شما به کاستی می گرایید، شما را به آینده های بهتر وعده می دادم. و هرکجا روی ترش می کردید، بر شما می شوریدم. و حتی عرصه را به شما تنگ می گرفتم. آینده ای که در آن، من و تو به کنار، فرزندانمان، و فرزندانِ فرزندانمان را، سر در آغوش نیکبختی می نهند و از نردبان رشد بالا می روند. اکنون من در زندان همین انقلابم! و شما در زندانی وسیع تر. شرمم باد اگر چشم انداز من از آینده ی انقلاب این بود. اف بر من اگر که آینده ی انقلاب، در نگاه من، همین بوده باشد که هست. مرا، آرزو های انقلاب، آواره ی کوه ها و بیابان ها کرده بود. هرکجا خسته می شدم، با تجسم یکی از آن آرزوها، نفس تازه می کردم و سرپا می شدم. هرکجا رمقم ته می کشید، دست به گنجینه ی آرزوهای انقلاب می بردم و یکی از آن ها را پیش می آوردم و با تماشای آن، انرژی می گرفتم.

عزیز دلم، من کجا باور می کردم که ریاکاری، به اخلاق جاری بسیاری از مسئولان ما بدل شود؟ و چاپلوسی و دروغ، عرف معمول میان مسئولان و مردم ما گردد؟ من کجا فکر می کردم جمعی از مسئولین تراز اول کشور، در بالا کشیدن اموال مردم، از هم سبقت بگیرند؟ به‌خداقسم من از روی تو و بچه ها شرمنده ام.
شما را در سختی و ریاضت پروراندم و اجازه ندادم ذره ای از امکانات مردم، به درون خانه ی ما پا گذارد. یادت هست چگونه اباذر را برای رفتن به سربازی تحریک و تشویق کردم درحالیکه اطرافیان ما و بسیاری، به کار من و تو می خندیدند. که مگر چه کسی پسرش را به سربازی می فرستد؟

من، عزیز دل، ریشه ی پارتی‌بازی را از محدوده ی کارم برچیدم و اولین پرخاش های من، نصیب شما و نزدیکانم می شد. یادت هست پدر پیرم را به بشاگرد برده بودم تا در کار کشت نخیلات به من کمک کند؟ دیدی چگونه بر او برافروختم؟ جلوی جمع؟ مگر او چه کرده بود؟ مختصری از وظیفه اش، به محدوده ی پدر و فرزندی پای نهاده بود. یادت هست یک روز روی در روی تو نشسته بودم و گفتم: من از فلان پروژه ی تلویزیونی، هشت میلیون تومان صرفه جویی کرده ام. نظرت چیست؟ باوجود آنکه نظر تو را می دانستم، باز اما پرسیدم. گفتی اگر به ما تعلق ندارد، به جای اولش برگردان. و من، در آن سال های دور، که هشت میلیون تومان بسیار بود، آن مبلغ را به تلویزیون بازگرداندم.

امروز، من در این زندان، که فرق چندانی با زندان شما ندارد، بخش پایانی عمر خویش را سپری می کنم. در زندان، گاه می نشینم و آرزوهای برنیامده ی انقلاب را یک به یک شماره می کنم.
قرار بود ما به یک آزادی عمیق دست پیدا کنیم. فراتر و ناب تر از دیگران. قرار بود دیگران، با هر عقیده و مرامی که دارند، در کنار ما، و شانه به شانه ما، حضور داشته باشند و احساس امنیت کنند. قرار بود نکبت های اخلاقی از میان ما برچیده شود. و چهره ی جامعه ی ما را، ادب، درستی، مدیریت، رشد، بیاراید. قرار بود جوانان ما به ایرانی بودن خود ببالند. قرار بود ایرانیان از هرکجا به کشور خویش بازآیند، نه اینکه سیل ایرانیان ناراضی، به هرکجای جهان سرازیر شود. قرار بود عدالت از جنس ناب علوی، آنچنان که رهبر و رهگذر یک روستا در برابرش یکی باشند، بر ما قضاوت کند. قرار بود ما به جهانیان، کیفیت ادب را، فهم را، علم را، درستی را، انصاف را، مدیریت را نشان بدهیم. قرار بود آزادی، اکسیژن ما باشد. من کجا به روزی می اندیشیدم که به صورت آزادی تیغ بکشند؟ و خانه اش ویران کنند؟ و جسم رنجورش را به زندان در افکنند؟ و عده ای، شیوه های شعبان بی مخی را احیا کنند و با همان شیوه ها، به جان مردم بیفتند؟

همدمم،
سی و دو سال از عمر من و تو، در این انقلاب گذشت. من اینجا در زندانم و تو در آنجا، که زندانی دیگر است. و دست هردوی ما تهی. تهی از رویاها و وعده های انقلاب. با همان شتابی که این سی و دو سال سپری شد، مابقی عمر ما نیز سپری می شود. تمنای من از تو و از فرزندانمان این است که مرا ببخشایید. و از مردمی که از امثال من آسیب دیده اند، نیز این است که مارا ببخشایید.

حکایت من و حکایت ما، حکایت کشاورزی است که با هزار مشقت و با امید ثمری خوشگوار، به کار و تلاش پرداخته اما آفتی فراگیر، محصول او را برده و خود او را با دستان تهی به جای نهاده است.

در روزهای ملاقات، من در این سوی، در زندان بودم و تو، در آن سوی، در زندانی دیگر. من می گفتم و تو می نوشتی. این گفتن های من و نوشتن های تو، زندانبان مرا بر این داشته است تا همین ملاقات مختصر را از من و تو باز بدارند. ملالی نیست. تو که با نبودن های من خو گرفته ای، این ایام نیز بر او مضاف.

سرت سلامت نور چشمم. احساسم این است که در آینده ای نزدیک، فرصت های ما با شتاب از کف می روند. چرا که دروغ، تزویر، بی عدالتی، ابزار حتمی فروپاشی اند. نعمت های خداوند یک به یک از ما دریغ خواهد شد، و زمان، به زیان ما از دست خواهد رفت. وقتی در جامعه ای عدالت نباشد، چرا ثروت باشد؟ چرا باران باشد؟ چرا آفتاب باشد وقتی مردمان یک جامعه، به انشقاق درافتند، چرا آلودگی سراپای مارا نیالاید؟

خودت را و فرزندانمان را برای روزهای سخت اما روشن مهیا کن.
می بوسمت.
فدای تو